خط داستانی
در حالی که در یک نیمکت پارک نیویورک منتظر بازگشت دوستانش است، دختر روستایی ژان استرلینگ با فارست چنووت، یک جوان ثروتمند و بیمسئولیت آشنا میشود که در حال مستی، برای ازدواج با هلن دور، که به دنبال ثروت است، مجوز ازدواجی ثبت کرده است. فارست که مجذوب معصومیت ژان شده، از او خواستگاری میکند و آنها توسط یک دوست آلدربان فارست با مجوزی که فارست با هلن گرفته، ازدواج میکنند. آن شب فارست بیش از حد مینوشد، در اتاقش سقوط کرده و خودکشی میکند. این رسوایی در روزنامهها منتشر میشود و ژان را مجبور به اعتراف ازدواجش به معشوقهاش، رابرت پیتکرن میکند. اما هلن، در تلاش برای به دست آوردن ثروت چنووت، ادعا میکند که بیوه فارست است و بدین ترتیب ژان را رسوا میکند.