خط داستانی
دزد دریایی بدنام، خواکین سانتوس، بر اساس جمله «مردگان داستانی نمیگویند» زندگی میکند. او با اسکوایر رترای، که فردی برجسته است، توطئه میکند تا کشتی لیدی جرمن را که مقدار زیادی طلا حمل میکند، تصرف و غارت کند و سپس کشتی و خدمهاش را نابود کند. رترای که عاشق دختر سانتوس، ایو، است، موافقت میکند که پس از انجام کار، دزد دریایی، خدمهاش و غنایم را با یخت خصوصیاش سوار کند. اما جورج کول جوان، که مسافر لیدی جرمن و عاشق ایو است، از حمله جان سالم به در میبرد و به دنبال او میرود.