خط داستانی
معدنچی طلا جیم گلدن عاشق خانم دات، رئیس اداره پست محلی است، اما او شهرتی به عنوان فردی تنبل و بیهدف دارد. یک روز او نوزادی را پیدا میکند که توسط بومیان محلی رها شده بود، آن را به فرزندی میپذیرد و دوباره به کار در معدن خود میپردازد. پارکی، دزد و کلاهبردار محلی، متوجه میشود که جیم بالاخره طلا پیدا کرده و نقشهای برای فریب دادن جیم و دزدیدن خانم دات میکشد.