خط داستانی
"اوه، شب فردا..." قهرمان لزج ارنست رولف با یک زن واقعی به نام زنتیپا ازدواج کرده و همچنین نگرانیهایی درباره اقتصاد دارد، بنابراین وقتی سرپرست خانهاش از کار خود شانه خالی میکند. در شهر، او با دوستش بومان ملاقات میکند و او را به تئاتر اپرا همراهی میکند. در آنجا، او افسوس میخورد که زن شیرینی که روزی با او ازدواج کرده، به یک زن بدخلق تبدیل شده است. او درباره زنان دیگر خیالپردازی میکند (که در ذهنش در عکاسی تردستی روی میز تئاتر میرقصند). بومان تصمیم میگیرد به او کمک کند و نامهای بنویسد که در آن رولف را به یک جلسه در یونسکوپینگ دعوت کند. ایده این است که با این بهانه رولف از خانه فرار کند و بتواند در ماسکارد هاسل باکنز شب بعد خوش بگذرانند.