خط داستانی
مایکل اودون، همسرش مارگارت و دخترشان مارژ، مهاجرانی هستند که در شمال غرب زندگی میکنند. یک روز زمستانی، در حین سفر، مایکل دچار حادثه میشود و به خانه برنمیگردد. با باور به اینکه او مرده است، مارگارت به حالت هذیان میرود که این امکان را به باک تویش، یک admirer قدیمی، میدهد تا او را به کلبهاش ببرد. وقتی او بالاخره به حال خود برمیگردد، برای جستجوی مایکل فرار میکند و مارژ را پشت سر میگذارد.