خط داستانی
از طریق یک سری از شرایط تراژیک، سیسلی آزبورن خود را در دنیای تنها مییابد پس از اینکه شوهر جدیدش کشته میشود. او متوجه میشود که یک ستوان با همان نام شوهرش در جنگ کشته شده و خود را به عنوان بیوه او به والدین اشرافیاش معرفی میکند و به زودی خود را در دل آنها جا میکند. تنها پسرعمو معلول جان، فیلیپ، به او مشکوک میشود. جان برمیگردد و با دیدن اینکه مادرش سیسلی را دوست دارد، به بازی ادامه میدهد و به آرامی عاشق سیسلی میشود. وقتی فیلیپ تهدید به افشا میکند، پسرعموها با هم میجنگند و زخم جنگ جان دوباره باز میشود. با فکر اینکه در حال مرگ است، جان یک کشیش را صدا میزند که ازدواج او با سیسلی را رسمی میکند. جان بعداً بهبود مییابد و این دو زندگی خود را دوباره آغاز میکنند.