خط داستانی
جان مَدُکس، پدر، که شرکت اعتماد اکوئیتی را با جیمز باکلی هدایت میکند، هنری جنکینز را برای دزدی یک یادداشت امنیتی از گاوصندوق باکلی میفرستد و در درگیری که بین باکلی و دزد رخ میدهد، باکلی کشته میشود. مَدُکس ادعا میکند که باکلی، در تلاش برای دزدی از شرکت، خودکشی کرده است و جان مَدُکس، پسر، که میداند دختر باکلی، بیاتریس، اکنون بیپول است، نامزدیاش را با او به هم میزند. بیاتریس که مجبور به تأمین معیشت خود است، یک کارخانه شکلاتسازی راهاندازی میکند و با کمک دوست وفادارش، رابرت هاوارد، کسبوکارش به قدری موفق میشود که تهدیدی برای شرکت شکلاتسازی مَدُکس به حساب میآید. مَدُکس جنکینز را برای تحریک اعتصاب در کارخانه بیاتریس میفرستد، اما وقتی او در یک درگیری به شدت زخمی میشود، همه چیز را اعتراف میکند. با بازگرداندن آبروی پدرش و رونق کسبوکارش، بیاتریس با خوشحالی موافقت میکند که با رابرت ازدواج کند.