خط داستانی
کشاورز توبی واتکینز که شعرهای خیالیاش نتوانسته نظر عموی خستهاش را جلب کند، از مزرعه خارج میشود تا به عنوان وکیل اشتراکی برای "سابرٹ ویکلی کلاریون" کار کند. در سابرٹ، توبی با دختر شهردار لوت موریس، ژان، آشنا میشود و این دو جوان خجالتی به هم علاقهمند میشوند. یک تاجر سهام فاسد به نام کندال ریوز به شهر میآید و طرح خود را برای افتتاح یک کارخانه کنسرو لوبیاهای رشتهای معرفی میکند.