خط داستانی
پس از اینکه معشوقهاش، کِیل لوماس، شوهرش را به اتهام کاذب به زندان میفرستد، فی گونارد دختر کوچک خود، دولورس می، را بر روی پلههای یک صومعه میگذارد. دولورس در فضایی از سختگیری و انزوا بزرگ میشود و آرزوی دیدن دنیا را دارد. پس از ملاقات با لورنس گرانت، پسر یک سیاستمدار، کنجکاوی او بیشتر میشود و از صومعه فرار میکند. دوستان کِیل او را در جاده پیدا میکنند و دولورس مدتی در خانهاش زندگی میکند، اما بعداً لورنس او را تحت سرپرستی خود میگیرد با نیت ازدواج. اگرچه دولورس لورنس را دوست دارد، اما دلتنگ مهمانیهای کِیل میشود و به او برمیگردد، در این حین کِیل تهدید میکند که فعالیتهای او را افشا خواهد کرد مگر اینکه پدر لورنس به خواستههایش پاسخ دهد. لورنس دولورس را از یکی از مهمانیهای پرهیاهوی کِیل میبرد، اما پس از اینکه کِیل مرده پیدا میشود، لورنس به قتل متهم میشود.