خط داستانی
معدنچی دن استویوسنت بالاخره به ثروت میرسد، اما در راه گزارش ادعای خود، مورد شلیک قرار میگیرد. وقتی جک ددلوی، رئیس یک باند تبهکار، این خبر را میشنود، به سمت کلبه استویوسنت میتازد تا ادعا را برای خود به دست آورد. در آنجا، تبهکاران دختر استویوسنت، هیلدا، که معشوقه تام فلین است، را پیدا میکنند و در حال کشیدن کارت برای او هستند که داگو سم اسلحههایش را بیرون میآورد و او را از در خارج میکند. چون تام تنها دوست اوست، سم تصمیم میگیرد هیلدا را از باند محافظت کند، اما وقتی تام به نیتهای او نسبت به هیلدا مشکوک میشود، سم تصمیم میگیرد به نظر بد شهر در مورد خود عمل کند.