خط داستانی
هارولد و اسناب شکارچیان بزرگ بازی هستند که در یک پایگاه دورافتاده توقف میکنند. آنها دو راهنمای بومی استخدام میکنند تا آنها را به جنگل ببرند، اما راهنماها با دیدن یک خرس نسبتاً اهلی در دور فرار میکنند. هارولد از اینکه نمیتواند هیچ خرسی برای شکار پیدا کند، ناراحت است - بیخبر از اینکه دو خرس خجالتی به دنبالش هستند. در همین حال، اسناب با یک گربه وحشی به همان اندازه اهلی مواجه میشود که ناهار پیک نیک او را میخورد. اسناب فرار میکند. در بازگشت به پایگاه، هارولد دو بار ژان را نجات میدهد - یک بار از چنگ یک خواستگار ناخواسته و یک بار از یکی از خرسها. ژان که با اسلحه خوشحال است به هارولد میگوید که میخواهد او "عزیزش" باشد.