خط داستانی
ژاک رویلی در بدو تولد در پلههای کلیسا رها شده و در دهکده کوچک خود یک پاریا است. او سرانجام به پاریس میرود تا رویای هنرمند شدنش را محقق کند. پس از سه سال، او به خوبی مهارت پیدا کرده اما به دلیل ظاهر و رفتارهای نامرتبش به «هیولا» معروف شده و دوباره از جامعه طرد میشود. یک شب، او دختری جوان را مییابد که در برف کنار جاده بیهوش شده است و با کمک تنها دوستش، وارن، او را به سلامتی برمیگردانند و «هیولا» شروع به اصلاح رفتارهایش میکند.