خط داستانی
در تلاشی برای رسیدن به بستر مرگ همسرش، کربی مجبور به کشتن یک مرد در دفاع از خود میشود. او توسط سلویین، یکی از اعضای پلیس سواره شمال غرب، دستگیر میشود که به او اجازه میدهد برای آخرین بار با همسرش وداع کند. پس از دیدن بستر مرگ همسرش، کربی از دست سلویین فرار کرده و به یک فراری از پلیس تبدیل میشود. هر سال او به دیدار پسرش میرود و در یکی از این سفرها، با مارگی، یک خدمتکار کوچک در یک مزرعه، آشنا میشود که از زندگی سخت خود فرار کرده است.