خط داستانی
جان گرگ و دخترش ماری در راه به سمت بوررو اسپرینگز، یک شهر معدنی پررونق، گم میشوند و به "جاوبون"، یک شهر ویران شده، میرسند. در اینجا آنها با مایک هرناندز، یک مرد بدجنس خوشتیپ، آشنا میشوند. ماری که مایک را یک مرد نجیب میداند، به او علاقهمند میشود. "شاین" هری، یک مرد خوب و زشت، به جاوبون میآید و ماری او را شخصیتی ضعیف میپندارد. او به ماری علاقهمند میشود. گرگ مایک هرناندز را استخدام میکند تا او را به بوررو اسپرینگز راهنمایی کند و در حین پرداخت به هرناندز، مقدار کمی طلا را نشان میدهد. بعداً، گرگ و گروهش در بیابان گم میشوند و آبشان تمام میشود.