خط داستانی
استیون استفانی به همراه دخترش ماری از نوردهوف به زاندریا، یک کشور دشمن، سفر میکند تا نقشههای جنگی ملت متخاصم را بدزدد. در آنجا، ماری با پل اکالد، یک کاپیتان زاندریایی، آشنا میشود و در نگاه اول عاشق او میشود. در حالی که ماری برای مدتی در زاندریا میماند، استفانی به نوردهوف برمیگردد. در همین حال، وستا، خواهر ناتنی ماری، موفق شده است نقشههای جنگی مهمی را که از کنت ونسل دزدیده شده به دست آورد. اما برای به دست آوردن آنها، او مجبور به کشتن کنت شده است.