خط داستانی
در پایان جنگ داخلی، مهندس جیم بلودسو به همراه دوستش، بانتای تیم، به خانه در شهر گیلقال بازمیگردد و متوجه میشود که همسرش، گابریل، او و پسرشان بریچس را برای مرد دیگری ترک کرده است. جیم توسط کیت تگارت، دختر صاحب فروشگاه روستا، مورد استقبال قرار میگیرد و رابطه آنها عمیقتر میشود تا اینکه گابریل پس از اینکه توسط معشوقش ترک شده، بازمیگردد و جیم به خاطر پسرشان او را میبخشد. در همین حال، بن مریل، پیمانکار بیرحم که سد شهر را ساخته، از اینکه سازه در برابر سیلاب آینده دوام نخواهد آورد، میترسد. مریل سد را خراب میکند و سعی میکند تقصیر را به گردن جیم و بانتای تیم بیندازد. در سیلاب، گابریل کشته میشود، اما قبل از مرگش، مریل را به عنوان مردی که او را ترک کرده، افشا میکند. این اطلاعات به جیم میرسد زمانی که او و مریل در قایق «پریری بل» هستند. در درگیری بعدی، کشتی آتش میگیرد و منفجر میشود. جیم توسط بانتای تیم از آوار نجات مییابد و با کیت ازدواج کرده و زندگی جدیدی را آغاز میکند.