خط داستانی
کلر کورتس، جیمی استرانگ و ماری دوران کودکی خود را در روستا سپری کردهاند. با رسیدن به بزرگسالی، کلر به نیویورک میرود و در صحنه موفق میشود. جیمی که همیشه آرزوی تبدیل شدن به یک مخترع را داشته، به نیویورک میرود تا دستگاهی که اختراع کرده را بفروشد و در آنجا دوباره با کلر آشنا میشود. به زودی دوستی قدیمی آنها به عشق تبدیل میشود. در همین حال، در روستا، رالف و دیوید هاردینگ که در حال ساخت دستگاه جیمی هستند، نقشه میکشند تا حق آن را دزدیده و به دست آورند. در نیویورک، ماری ظاهر میشود و به کلر اطلاع میدهد که او جیمی را دوست دارد و بازیگر تصمیم میگیرد به او فرصتی بدهد تا او را به دست آورد. اما وقتی به نظر میرسد که نقشه هاردینگها برای دزدیدن دستگاه جیمی موفق خواهد بود، اشتیاق ماری سرد میشود. کلر و جیمی سپس به سرعت به روستا برمیگردند تا از تصاحب جلوگیری کرده و شرکت او را از ورشکستگی نجات دهند.