خط داستانی
پس از اینکه آلبرت تمپل جیم کارسون را مجبور به ترک شهر کرد تا از اتهام اختلاس ساختگی فرار کند، اکنون او تنها رقیب جدی خود برای هلن را از سر راه برداشت و به زودی با او ازدواج کرد. جیم به آلاسکا میرود، جایی که پسر یک دوست کشتهشدهاش، باب آدامز را به فرزندی میپذیرد و سپس در یک کشف طلا ثروت زیادی به دست میآورد. پس از هجده سال در یوکان، جیم با باب به زادگاهش برمیگردد، جایی که باب عاشق هلن و دختر آلبرت، دوروتی میشود. اما به خاطر نفرتی که از آلبرت دارد، جیم از ازدواج باب و دوروتی جلوگیری میکند تا اینکه هلن به او بگوید آلبرت پدر دختر نیست. در واقع، دوروتی دختر خود جیم است و وقتی او این را میفهمد، به سرعت نظرش را درباره ازدواج تغییر میدهد.