خط داستانی
این داستان ماجراهای یک دوک جوان غیرمعمول را روایت میکند، که پدرش، دوک بزرگ پیر کیف، همسر کنت داردینیلیس، سرهنگ هوزارها را آرزو داشت؛ از توطئه دوک بزرگ پیر برای به دست آوردن او برای خود؛ از مرگ تصادفی او به دست کازاکهایش و از فرار سرهنگ با دختر کوچک خود به آمریکا. دوک جوان بزرگ، اکنون یتیم، به آمریکا میآید تا تحصیلاتش را کامل کند.