خط داستانی
جیم، که نور چشم مادرش است، مردی بزرگدل و کلان است و کلانتر شهر کوچک خود میباشد. او به نل علاقهمند است، کسی که او تمام عمرش را میشناسد. درست زمانی که او قصد دارد به او پیشنهاد ازدواج بدهد، متوجه میشود که فرصت را از دست داده است زیرا دایموند دن، یک مرد شهرنشین بزرگ، قبلاً به او پیشنهاد ازدواج داده و او نیز آن را پذیرفته است.