خط داستانی
داستان حول قسم جیسون برای انتقام از پدرش به خاطر ترک مادرش میچرخد. اما پدرش میمیرد و جیسون تمایلش برای انتقام را علیه سانلاکس، پسر پدرش از همسر دیگری، متمرکز میکند. هم سانلاکس و هم جیسون عاشق گریبا، دختر فرماندار جزیره من هستند. سانلاکس و جیسون به ایسلند میروند و در زندان محبوس میشوند. جیسون که سانلاکس را نمیشناسد، برادر ناتنیاش را از مرگ در معادن نجات میدهد. جیسون آزاد میشود، اما سانلاکس به مرگ محکوم میشود. گریبا برای زندگی سانلاکس درخواست میکند و جیسون با فدای خود، جای سانلاکس را میگیرد و برای او میمیرد.