خط داستانی
مجسمهساز ثروتمند جوان، هارولد هارکورت، همیشه از همسرش النا به عنوان مدل و الهام خود استفاده کرده است. اما پس از چند سال، او آرزو دارد که یک اثر هنری باشکوه خلق کند... مجسمهای از "جوانی"، اما احساس میکند النا آن "چیزی" که جوانی را میسازد، ندارد. او بیرحمانه احساسات او را نادیده میگیرد و به او میگوید که او خیلی پیر است و به ایونه روی میآورد که او را مدل ایدهآل برای بزرگترین اثرش میبیند. با پیآمدهای ناگزیر، النا، دلشکسته، به خواستگار سابقش، جولیان، روی میآورد که تسلی میدهد. وسوسه میشود که با جولیان فرار کند، اما به جای آن به تنهایی میرود و یادداشتی برای شوهرش میگذارد که در آن میگوید به او اعتماد دارد تا وضعیت را نجات دهد. با احساس گناه، او اثر هنری که خلق کرده را میشکند تا جبران کند و بخشش همسرش را به دست آورد.