خط داستانی
مرد نجیب زاده اما فاسد، م. ژان دو سِگنی، از وکلایش خبر میگیرد که شیوههای ولخرجانهاش، از جمله نگهداری از بازیگر مزدور دوروتیا جارده، به ورشکستگیاش منجر شده است که او با شانهای بالا میاندازد میپذیرد. با گسترش خبر، پدر ژان - دوک، که توانسته مادر پسرش را از ماهیت واقعی او آگاه کند، متوجه میشود که او به زودی خواهد دانست. پدر که به بیماری لاعلاجی مبتلاست و از اینکه ژان آنها را به فقر بکشاند میترسد، تصمیم میگیرد همسر محبوبش را با خود ببرد و او را میکشد. در ابتدا ژان مظنون میشود اما دوک با اعتراف به گناهش او را نجات میدهد. با این حال، همه، از جمله دوروتیا، معتقدند که دوک برای نجات پسرش دروغ گفته و پس از مرگ پدرش، ژان خود را یک طرد شده اجتماعی مییابد. یک مشاجره به دوئل منجر میشود که در آن ژان متوجه میشود حماقتش والدینش را کشته است و در هوا شلیک میکند و از حریفش زخمی مهلک میخورد.