خط داستانی
در سال 1857، ماری مکلین عشقش را در هایلندهای اسکاتلند ترک میکند تا در هند تدریس کند، جایی که پدرش یک مبلغ است. در هند، رهبر جدید سپاهیان، نانا صاحب، نمایندهاش عزیزموا را به نزد ملکه ویکتوریا میفرستد تا از او بخواهد مستمری که در دوران پدرش داده شده است را بازگرداند، اما ملکه به دلیل اینکه نانا صاحب پسر خوانده است، رد میکند. سپاهیان خشمگین به یک شهر انگلیسی حمله میکنند و ماری و پدرش را به اسارت میگیرند. پس از اینکه نانا صاحب ماری را به حرمسرا اضافه میکند، او تظاهر میکند که از او خوشش میآید تا اطلاعاتی درباره نقشههایش به دست آورد و وقتی فرار میکند، این اطلاعات را به افسران بریتانیایی منتقل میکند.