خط داستانی
برانچو بیلی، که با دختر نامزد است، به خاطر یک تازهوارد حسادت میکند و در عذاب وجدان مست میشود. او حلقه دختر را پس میگیرد و تازهوارد را از یک فروشگاه عمومی میترساند. سوار بر اسبش به تعقیب رقیب ترسیدهاش میپردازد و پس از کیلومترها گالاپ، او را میگیرد و به شهر برمیگرداند، جایی که او را به آغوش دختر میاندازد و میگوید: "این هم تازهوارد توست. سعی کن از او مرد بسازی." دو سال بعد، شوهرش مرده و همسر در آستانه مرگ است، نیمهجان و با یک کودک کوچک برای مراقبت.