خط داستانی
یک شیخ پیر پسرش جمیل را به خاطر دزدی از یک کاروان مجازات میکند و اسب او را به تاجر آسیبدیده میدهد. اسب به یک ژنرال ترک فروخته میشود و سپس به یک مبلغ مسیحی به نام ماری هیلبرت داده میشود. جمیل اسب را از او میگیرد اما پس از عاشق شدن، او و پدرش را نجات میدهد. وقتی پدرش میمیرد، جمیل باید ماری را رها کند تا شیخ جدید شود.