خط داستانی
والی بریستو، جوانی ثروتمند و شیفته دختری بیرحم از جامعه است. او متوجه میشود که او به او وفادار نیست و او را ترک میکند. در باشگاه، او با بحثی میان اعضا مواجه میشود که هیچکدام نمیتوانند با هیچ چیز شروع کنند و در یک سال، متاهل و موفق برگردند. والی شرط را قبول میکند. او به غرب میرود و در یک مزرعه شغل پیدا میکند. او هدف شوخیهای گاوچرانها میشود و دختر کارفرمایش او را فردی خسیس میداند تا اینکه یک روز او را میبیند که یک قلدر مزرعه را به خاطر بدرفتاری با یک سگ تنبیه میکند. به زودی او قول میدهد که همسرش باشد. در همین حین، دختر جامعه از این موضوع مطلع میشود و به سمت غرب میرود تا این ازدواج را خراب کند. او به محله میرسد و یادداشتی به رقیبش میفرستد و میگوید که مرد به او وفادار نیست و به یک مکان خاص برود تا او را با زن دیگری ببیند.