خط داستانی
باب تیلور مردی با ارزش بود. تالبت، کارفرمای او، این موضوع را به میریم گفت و به او نشان داد که چقدر پول خوبی را که کارمند جدیدش آن شب برای معامله املاک در غیاب تالبت به او داده بود، در اختیار دارد. بعد از ساعات بانکی، تالبت با پول زیر بالشش خوابید. صبح روز بعد، او با عجله رفت و دسته پول را فراموش کرد.