خط داستانی
در سال ۶۴ میلادی، مارکوس سوپر بوس فرماندار رم است. وقتی امپراتور نرون تصمیم میگیرد که آزار مسیحیان را از سر بگیرد، مارکوس با او مخالفت میکند و نگران امنیت مرسیا، زن مسیحی مورد علاقهاش است. از طریق توطئههای امپراتریس پاپئا و دیگر زنان در دربار، تیگلیلینوس، نماینده نرون در جنگ علیه مسیحیان، نرون را متقاعد میکند که مرسیا را دستگیر کند. مارکوس از امپراتور درخواست رحمت میکند، اما به او گفته میشود که تنها با انکار مسیحیت میتواند نجات یابد. در حالی که منتظر ورود به آرنا برای کشته شدن است، مرسیا با قاطعیت از رد کردن دینش خودداری میکند، با وجود خواهشهای مارکوس. در نهایت، مارکوس به خاطر او به مسیحیت میگرود و آنها به آرنا میروند تا با هم به مرگ مواجه شوند.