خط داستانی
رؤسای سیاسی میدانستند که سال خوبی نیست و به یک بز نیاز دارند تا برای سمت منشی شهر نامزد شود. آنها نمیخواستند که یک فرد عادی "زیر پا برود"، بنابراین به دنبال یک ماهی بودند. آنها مرد خوبی را پیدا کردند که فروشگاه خوراک داشت و پول زیادی داشت، بنابراین به او حمله کردند. نام او آقای بولیوار بود و او شیر مالتی مینوشید و میگفت "که" و همه کارهای خوب را انجام میداد. آنها او را خوشحال کردند تا واقعاً فکر کند که او مرد مناسبی برای این سمت است، و وقتی همسرش سعی کرد او را نجات دهد، او فقط گفت که باید به ندای وظیفه پاسخ دهد، که مردم او را میخواستند. او گاهی فکر میکرد که آیا رقیبش اصلاً رأیی خواهد گرفت یا نه. کمکم رؤسا به حساب بانکی او دسترسی پیدا کردند و در شب انتخابات او ورشکسته بود. او با ۲۰,۰۰۰ رأی باخت و وقتی به دنبال حامیانش گشت، آنها رفته بودند.