خط داستانی
بلکاستون کولی، یک وکیل جوان و درسخوان، نمیتوانست دختران را ببیند. یک روز در حال قدم زدن در خیابان به زنی برخورد کرد که برایش مانند یک میلیون دلار به نظر میرسید. او بالاخره متوجه شد که ملکه نژاد بشر را دیده است. از آن زمان به هر طریقی سعی کرد نام و آدرس او را پیدا کند، اما هیچکس را نمیشناخت که بتواند او را معرفی کند. او به شدت نگران شد و پزشکش او را به یک استراحتگاه تابستانی فرستاد. با این حال، او همیشه در ذهنش بود. یک روز او به هتل تابستانی آمد و بعد از دو سال انتظار او را ملاقات کرد. اما صحبتهای او از همان ابتدا او را ناامید کرد. روز بعد آقای کولی به خانه برگشت. نتیجهگیری: بسیاری که به نظر عالی میرسند، خوب گوش نمیدهند.