خط داستانی
سرهنگ هیزا دروغگو، دم یک ببر را با یک مار اشتباه میگیرد و خود را در موقعیت خطرناکی با یک ببر بزرگ قرار میدهد که به او یک ربع ساعت بسیار بد میدهد، تا اینکه شجاعت و نبوغ بینظیر قهرمان ما بر او غلبه میکند. سپس دوست ما، گوشهای یک خرس را با یک پروانه اشتباه میگیرد و سعی میکند آنها را در دام بیندازد، که نتیجهاش این است که به زودی او درختی را بالا میرود و فقط یک یا دو نفس جلوتر از خرس است. اوضاع برای او بسیار تاریک به نظر میرسد، بهویژه که خرس با انرژی سعی میکند سرهنگ را مانند یک سیب رسیده از جایگاهش بیندازد، اما دوباره خلاقیت او پیروزی را به ارمغان میآورد. به عنوان یک پایان بزرگ، او بزرگترین شکار را در یک تیر میگیرد که هیچکس تحت شرایط مشابه هرگز به دست نیاورده است.