خط داستانی
جان ویلسون سالها راننده کالسکه بود. وقتی دخترش، مارگریت، به سن کافی رسید، او را اجازه داد تا گاهی با او سفر کند. زمانی که او حدود ۱۹ ساله بود، تجربه وحشتناکی داشت. پدرش و پیامرسان اکسپرس به فروشگاه عمومی رفته بودند. مارگریت روی کالسکه ماند تا اسبها را تماشا کند، چهار تا از آنها. یک مسابقه تیراندازی چند قدم دورتر اسبها را ترساند و آنها فرار کردند. در حال دویدن، آنها به سمت جاده شتافتند. مارگریت برای نجات جانش فریاد زد.