خط داستانی
نویسنده جوان به خاطر مادرش به لبه صحرا آمده بود. در آنجا با دو جستجوگر جوان ملاقات کرد و یک داستان عاشقانه آغاز شد. اما مردان قصد داشتند از صحرا عبور کنند، جایی که شایعاتی درباره طلا شنیده بودند. آنها تصمیم گرفتند که با انصاف بازی کنند و قبل از رفتن تصمیم گرفتند که سکه تعیین کند که کدام یک باید از نویسنده جوان سوال مهم را بپرسد. پرتاب سکه تعیین کرد که بزرگتر باید شانس خود را اول امتحان کند. او فهمید که دختر او را دوست ندارد. اما دیگری به او قول ازدواج داد زمانی که از سرزمینهای طلا برگردد و مراقبت از مادر بیمار او که سپس به سلامتی بازمیگردد، دیگر مانع خوشبختیاش نخواهد شد. شرکای جوان به زودی به طرف دیگر صحرا رسیدند، جایی که موفقیت فراتر از انتظاراتشان به آنها رسید.