خط داستانی
فرانک و جولیا دوستان بسیار خوبی هستند، هر دو مجرد و در آپارتمانهای مجاور زندگی میکنند. فرانک نامهای از دوستی دریافت میکند که از او میخواهد حلقه نامزدی بخرد. او نمیداند چه کند و از اینکه اشتباهی مرتکب شود، میترسد. از جولیا کمک میخواهد و با هم به فروشگاه جواهرات میروند، جایی که حلقه خریداری میشود. در فروشگاه، خانم گاسپ آنها را میبیند و به همه میگوید که آنها نامزد هستند، و در نتیجه این زوج با هدایای فراوان و تبریکات مواجه میشوند. جولیا عصبانی است و فرانک را به خاطر این اتفاق سرزنش میکند، اما او بیشتر از هر چیز دیگری سرگرم است. در نهایت، جولیا متقاعد میشود که یک نامزدی واقعی بین آنها چندان هم بد نخواهد بود و دوباره برای خرید یک سولیتیر دیگر بیرون میروند.