خط داستانی
مابل عاشق جان، پسر روستایی است، اما پدرش میخواهد او با یک بارون ازدواج کند. او در اتاقی قفل شده است و پدرش او را زیر نظر دارد. جان یک بسته پارچه را برمیدارد و یک مشعل بزرگ درست میکند که آن را به سمت پنجره پرتاب میکند و همزمان فریاد میزند: "آتش." پدر برای نجات جانش میدود و مابل از پنجره به آغوش جان میپرد، که او را به خانه وزیر میبرد. مراسم در حال برگزاری است که پدر و بارون وارد میشوند و مابل دوباره به خانه برگردانده میشود.