خط داستانی
ذهن او به خاطر دروغهای زیادی که به او تحمیل شده، منحرف میشود و لنگ از اتحادیه کارگری طرد میشود. برای بازگشت به جایگاه خود، او نقشهای میکشد تا صاحب کارخانه آهن را از بین ببرد، یک ماشین جهنمی که در سینه یک بوقلمون پنهان شده است. داستان روایت میکند که چگونه این بوقلمون به میزی رسید که در آن عشق بیشتر از فراوانی بود.