خط داستانی
فرض بر این بود که او به عنوان یک نازک نارنجی به دنیا آمده است، زیرا از اولین دندانهایش تا زمانی که تقریباً بزرگ شد، جادوگریهایش را بر روی والدین بیخبر و موجودات وحشی خانه کوهستانیاش ابراز میکرد. اما این قبل از آن بود که مردی از دره راهش را گم کند و بعداً دوباره آن را پیدا کند و دخترک نازک نارنجی را به دره ببرد. در حالی که او از دردهای ایمان شکسته رنج میبرد، پدرش نیز از مبارزهای مشابه عبور کرد، زیرا احساس میکرد اصول "کتاب محبوب" او را ناامید کرده است. او درب کلبهاش را بر روی دنیا بست و نوری که از پنجرهاش میتابید و راهگذر را بر روی مسیر کوه روشن میکرد، ناپدید شد. پس از پایان مبارزه، این نور به موقع بازگشت تا دخترک نازک نارنجی را در حالی که دره را پشت سر میگذاشت، فراخواند.