خط داستانی
داکوتا ویلسون از زندان دیر لاج فرار میکند و پس از مدتی آرامش، در مزرعه دایموند اس که متعلق به بافالو واتسون است، شغلی پیدا میکند. روزی روث، دختر صاحب مزرعه، نمایش مهارتهای سوارکاری داکوتا را میبیند و تحسین او به زودی به عشق تبدیل میشود، هرچند خانوادهاش با این موضوع مخالفند. عشق روث به داکوتا با عمل قهرمانانهاش که او را از توجهات بدخواهانه یک گاو خشمگین نجات میدهد، افزایش مییابد. داکوتا که در حال راندن گاوهاست، گاو را میبیند و با سرعت به سمت او میدود و او را به زمین میزند. در میان تشویق گاوچرانها، داکوتا توسط کلانتر ماثر دستگیر میشود و به زندان دیر لاج بازگردانده میشود.