خط داستانی
بسی، یادداشتی از داییاش دن به همراه یک پونی دریافت کرد و از این هدیه زیبا بسیار خوشحال شد. دوستپسرش، بیل والترز، از اینکه بسی او را به خاطر اسبش فراموش کرده، ناراحت شد. چند روز بعد، پدر بسی، که کلانتر بود، یادداشتی دریافت کرد مبنی بر اینکه دزدان اسب در اطراف فعالیت میکنند. او به بسی هشدار داد که به دقت بر روی پونی جدیدش نظارت کند و بسی، با توجه به این احتمال، به سرعت به شهر رفت تا قفلی محکم برای طویله تهیه کند.