خط داستانی
سیلاس گرگ پیر با دختر زیبایش، ودا، در تپههای غربی زندگی میکند، بدون اینکه دختر از شغل پدرش باخبر باشد. گرگ رهبر گروهی از قاچاقچیان است که در انبارش قرار ملاقات دارند. ودا مورد عشق برنت گراهام، جوانی قویهیکل از تپهها، قرار دارد و برای تضمین آیندهاش، گراهام از کلانتر میخواهد که او را به عنوان معاون منصوب کند، نشانش را دریافت میکند و آن را در آستینش میزند و دستور میگیرد که مراقب قاچاقچیان باشد که به طور مداوم کالاها را از مرز مکزیک عبور میدهند. گراهام قول میدهد و میرود. بعداً به کلبه گرگ میرود، حلقه را به انگشت ودا میزند و از او میخواهد تا پدرش را ببیند و رضایت او را جلب کند. وقتی متوجه میشود که او به انبار رفته، شروع به جستجوی او میکنند. در حین عبور از انبار، گراهام به طور ناگهانی گرگ و گروهش را میبیند که در حال مرتب کردن کالاهایشان هستند.