خط داستانی
هاردول، یک مهندس جوان، در حال راهاندازی یک راهآهن جدید در یک بخش سخت غربی است و عاشق بونیتا، دختر جیم کالینز، یک دامدار ثروتمند میشود. هالیگو لادرس، یک مکزیکی ثروتمند، نیز به بونیتا علاقهمند است. وقتی میبیند که بونیتا به هاردول تمایل دارد، از گروه مکزیکیهایی که برای هاردول کار میکنند دعوت میکند تا برای پول بیشتر اعتصاب کنند. آنها رد میشوند، بنابراین هالیگو به دنبال دستگیری هاردول میافتد که فرار کرده و در حال رفتن به سمت کلانتر است. در حالی که در یک برش باریک راهآهن در حال حرکت است، هاردول از دو طرف توسط مردان هالیگو محاصره میشود و به پشت یک مانع سنگی پناه میبرد. هالیگو که نمیتواند به هاردول دسترسی پیدا کند، یک قوطی باروت را در جلوی سنگها قرار میدهد و فتیله را روشن میکند. درست قبل از اینکه شعله به قوطی برسد، بونیتا و کلانتر میرسند و مکزیکیها را فراری میدهند. روز بعد، پدر بونیتا موافقت میکند که او همسر هاردول شود.