خط داستانی
دانیل لیتل بسیار بیمار است، اما دکتر بوزل به کلارا اطمینان میدهد که بحران به پایان رسیده و شوهرش در نهایت بهبود خواهد یافت. در نیمه شب، یک سارق وارد خانه لیتل میشود. قدمهای بیصدا به گوش مرد بیمار میرسد. کلارا نیز صداهای مرموزی را میشنود. او دانیل را آرام میکند و به او میگوید که استراحت کند و بخوابد. به آرامی از اتاق خارج میشود تا تحقیق کند و به زودی سارق را پیدا میکند. به سرعت به تلفن میرود، اما متوجه میشود که سیمها بریده شدهاند. برای یک لحظه تردید میکند و از بابت شوهرش میترسد. به کنار تخت او میرود و خوشحال میشود که او خواب است. به سرعت یک پوشش میپوشد و سرش را با یک حجاب سیاه میپوشاند، از اتاق خارج میشود و مشغول گشتن در کشوهای یک میز میشود. سارق به او برخورد میکند اما نمیتواند این زن شجاع را بترساند. کلارا به او میگوید که او نیز دزد است؛ فقط او آمده تا نامههای بسیار مهمی را بدزدد. وقتی مرد سعی میکند به اتاق خواب برود برای "غنیمتش"، او به او دستور میدهد که در جایش بماند.