خط داستانی
یک فیلم گمشده. ماری به دعوت دوستانش برای برگزاری یک بازار خیریه به عنوان پیشگوی سرنوشت دعوت شده است. برادرش دوست هنرمندش جک را دعوت میکند تا به آنها سر بزند. در راه بازگشت، ماشین خراب میشود و ماری در لباس کولیاش تصمیم میگیرد پیاده برود. جک که با قطار آمده نیز تصمیم میگیرد پیاده برود. در راه، او یک کمپ کولی را میبیند. کمی جلوتر، ماری را میبیند که مچ پایش آسیب دیده است. او مجذوب زیباییاش میشود و از او میپرسد که آیا به کمپ کولی که تازه دیده تعلق دارد یا نه. او میگوید نه و فرار میکند و یک شانه جانبی را میاندازد. او آن را برمیدارد و تصمیم میگیرد دوباره او را پیدا کند. او به خانه میرسد و با خانواده ملاقات میکند، از جمله ماری، اما او را در لباسهای عادیاش نمیشناسد.