خط داستانی
در کاماریلو، امارت سلطنت اسپانیا، دو برادر به نامهای خوزه و مانوئل زندگی میکردند. آنها در یک خانواده نجیب اسپانیایی به دنیا آمده و توسط مادری با شخصیت و مقام نجیب بزرگ شده بودند، اما از نظر اخلاقی بسیار متفاوت بودند. خوزه پسر وظیفهشناس و جوانی درستکار بود، در حالی که مانوئل برادر بدنام بود. در صبح روز عید پاک، مانوئل در حال مستی به مراسم میآید و به طرز زشت و توهینآمیزی به کشیشان و دستیاران آنها در هنگام ورود به کلیسای قدیمی میخندد. این موضوع باعث میشود که مادرش به شدت آزرده خاطر شود و او را برای همیشه از خود طرد کند. مانوئل به عنوان یک مار زخمخورده طرد میشود و در حین حرکت در جاده، با پدرو، قانونشکن سیاسی معروف، ملاقات میکند که با او همدردی کرده و او را به پیوستن به خود ترغیب میکند و به کمپش میبرد. در همین حال، خوزه به خواستگاری گل سرخ کاپیستران میرود و روز عروسی تعیین میشود.