خط داستانی
جان استوارت، یک جوان بازرگان از شرق، به سن آنتونیو میآید تا برای بهبود سلامتیاش. در حین قدم زدن در شهر، او یک پدر سالخورده را میبیند که به دلیل گرمازدگی سقوط کرده است. جوان استوارت به کمک او میشتابد. در همین حال، ماریون، یک وارث جوان، در حال عبور با اتومبیلش است و برای کمک به مرد آسیبدیده توقف میکند. آنها او را به داخل اتومبیل میبرند و جوان استوارت دعوت میشود تا با آنها به مأموریت، جایی که پدر زندگی میکند، برود. بدین ترتیب، آشنایی شکل میگیرد که به نامزدی بین ماریون و جان استوارت منجر میشود.