خط داستانی
اگنس، یک خواننده در یک کلیسای روستایی، روزی در حال تمرین است که یک مدیر وادویل او را میبیند و به او پیشنهاد کار میدهد. با وجود اعتراضات کشیشی که او را دوست دارد، او این پیشنهاد را میپذیرد و به شهر میرود. بعداً کشیش برای شنیدن اجرای اگنس به آنجا میرود و از اینکه روح او توسط دنیای نمایش فاسد میشود، نگران است و از او میخواهد که با او به شهر کوچک برگردد. وقتی او امتناع میکند، او آماده است تا برای حفظ پاکی روحش او را بکشد. این باعث تغییر نظر او میشود و آنها با هم به کلیسای کوچک برمیگردند.