خط داستانی
پسر رئیس، آب نقرهای، از دانشگاه بازمیگردد و در ایستگاه توسط قبیله مورد استقبال قرار میگیرد. هندیها برای جشن بازگشت او خوشحالی میکنند. هال بنتون، یک شرقی، به سمت هتل میرود و از راه خود میپرسد، جایی که با دوستانش، از جمله نامزدش، ودا مید، و پدرش اقامت دارد. هال اجازه میگیرد تا روز بعد بیاید و دوستانش را بیاورد. رئیس، ستاره صبح، یک دختر هندی را صدا میزند و به پسرش میگوید که او باید همسرش باشد. آب نقرهای از او خوشش میآید. روز بعد، هال و دوستانش میرسند. در حالی که دیگران اردوگاه را بررسی میکنند، ودا مید با آب نقرهای سرگرم میشود و به زودی به او علاقهمند میشود، در حالی که خودپسندی هندی تحت تأثیر توجهات دختر اجتماعی قرار میگیرد و او قول میدهد روز بعد او را ملاقات کند. گفتگوی کوتاه آنها با ورود ستاره صبح قطع میشود.